من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی...
سبزه یخ میزند از سردی دی...
من چه می دانستم قلب ها زآهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
"حمید مصدق"

من گمان میکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...
من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی...
سبزه یخ میزند از سردی دی...
من چه می دانستم قلب ها زآهن و سنگ
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
"حمید مصدق"

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:43 PM  توسط هستی
|
آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:31 AM  توسط هستی
|
![]()
بیایید عاطفه را به قلبهایمان تزریق کنیم ، محبت را به هم ارزانی دهیم ،
صداقت را همیشه به خاطر بسپاریم ، امید را مهمان قلبهایمان کنیم ، لبخندرا بر لبهایمان پیوند زنیم ،
گرمی خوشبختی را به سلامی از صحنه زندگی برباییم و دوست داشته باشیم تا
دوست داشتنی شویم![]()

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:27 PM  توسط هستی
|

کاش می شد هیچ کس تنها نبود ...کاش می شد دیدنت رویا نبود...گفته بودی با تو میمونم ولی ...رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...سالیان سال تنها مانده ام ...شاید این رفتن سزای ما نبود...من دعا کردم برای بازگشت ،دستهای تو ولی بالا نبود...بازهم گفتی که فردا می رسی !کاش روز دیدنت فردا نبود

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:7 PM  توسط هستی
|